امامِ صفِ افاضل، امیرِ خیلِ کِرام | امین دین و دُوَل، خواجهِ خجسته خصال

این نقاشی را که در اصل از کتابی به نام «دیوان محمود عبدالبکر» برداشته شده از این پایگاه پیدا کردم. محمود عبدالبکر، قاضی و شاعر ترکی در استانبول می‌زیسته و دیوان وی برای ما به یادگار مانده است. در این تصویر از کتابِ وی، ابوالسعود، شیخ‌الاسلامِ وقتِ دورهِ عثمانی نمایش داده شده که در حال مباحثه و مداقه در باب مسائل کلامی با دیگر متکلمان است. اگر چه هم اکنون مدتها است که چراغ مباحث کلام، کم فروغ شده است ولی چنین نشست‌هایی که در سنت فقهای نجف به آن «قعده» (=نشست) گفته می‌شد هنوز پیرامون مسائل فقهی در حوزه‌های علمیه در جریان است. در بالای صفحه شعری از محمود عبدالبکر درباره ابوالسعود آمده است که بیت اول آن به زبان فارسی و بیتهای دوم و سوم به زبان ترکی است. بیت اول این شعر، عنوان این نوشته است؛ من از بخت بد «ترکی بیل می‌روم» و گر نه بیت دوم و سوم را هم می‌نوشتم و به پارسی بر می‌گرداندم. کاری که ای کاش یکی از خوانندگان ترک زبان ما در بخش نظرات انجام دهد.

بهانه این روزنوشت، البته نه این شعر است و نه آن شیخ‌الاسلام که گردِ پیری بر صورتش نشسته و نه کم فروغ شدن چراغ مباحث کلامی و نه این کتاب و نه دولت عثمانی و نه آن مستمعینی که از سخنان شیخ احتمالا «بهره‌ها می‌برند» و نه آن پسرکان خوش منظر و خوش رویی که در خدمت اینان دست به سینه ایستاده‌اند.

بهانه این روزنوشت، چیز دیگری است: به راستی آیا اینان که در 5 قرن پیش در مجلسی اینچنین گرد آمده بودند و با هم قال و قیلی داشتند و در مباحث کلامی اینچنین ریز شده و موشکافی‌ها و مداقه‌ها می‌کردند و با هم بحثها پیش می‌بردند و روزگار را اینچنین خوش می‌گذراندند، خود را در مرکز دنیا و حرفه و پیشه خود را مهمترین کار دنیا نمی‌دیدند؟ آن مرد که عمامه سفید بر سر و کتاب در دست دارد و در حال بحث با دیگری درباره یکی از واژه‌ها، جملات یا چه می‌دانم درباره مفهوم یکی از مباحث کتاب است، آیا خود را مهمترین فرد و فهم واژه‌هایِ پیچیدهِ آن کتاب را مهمترین کار دنیا نمی‌دید؟ یا آن شیخ‌الاسلام پیر شاید هیچ گاه به ذهنش نیز خطور نمی‌کرد که روزی روزگار وی از این دنیا رخت خواهد بست و 500 سال از دوران او خواهد گذشت. به باور من تک تک اینان چنین نمی‌اندیشیدند.

اما حالا هم اکنون خودِ ما چطور؟ آیا خود ما نیز خود را مرکز دنیا و کار و پیشه و ماموریت خویش را مهمترین کار و پیشه و ماموریت نمی‌بینیم؟ آیا ما به این باور داریم که روزی از دنیا رخت خواهیم بست و از دوران ما 500 سال بلکه شاید 1000 سال یا اصلا شاید به اندازه فاصله ما و تمدن مصری، 7000 سال خواهد گذشت و مردمان خواهند آمد و خواهند رفت و آنها نیز به سان ما درگیر جنگ و صلح و بیماری و گرفتاری و لذت و شادکامی و عشق و چه می‌دانم، همه این چیزهایی که ما گرفتارش هستیم، خواهند شد.

ما فکر می‌کنیم که در زمانه‌ای می‌اندیشیم که بسیار پر آشوب است و شاید آن را پر آشوب‌ترین دوران زمین نیز می‌دانیم؛ جالب‌تر آن که مردمان خاورمیانه یا اصلا شاید مردمان همه جاهای دنیا همگی همیشه چنین حسی داشتند. چه آنانکه فتنه‌های جمل و صفین و نهروان در زمان علی (ع) دیدند؛ چه آنانکه بعدها فتنه معاویه را تجربه کردند؛ چه آنانکه با فتنه بنی عباس و رفتن بنی امیه درگیر بودند؛ چه آنها که با فتنه‌های دراز و پر پیچ و خم دوره عباسی از تخریب مسجدالحرام به دست قرامطه گرفته تا فتنه ورود ترکان به حکومت عربی عباسی درگیر بودند؛ چه آنان که بعدها با فتنه مغول دست و پنجه نرم کردند؛ و چه آنانکه بعدها در جنگ صلیبی شرکت جستند؛ همگی و همگی دوران خود را پر آشوب ترین و پر دردسر ترین دوران روی زمین و شاید نیز آن را آخرالزمان می‌پنداشتند.

دنیا در حال گذشتن است. می‌آید و می‌رود. در این بازی به کسی هم رحم نمی‌کند. چه ما خود را در مرکز دنیا و حرفه و پیشه خود را مهمترین کار دنیا و دوره خود را پرآشوب‌ترین دوره روی زمین بدانیم چه ندانیم، دنیا با بی‌رحمی تمام در حال گذشتن است. پس روح زندگی را بیاییم فراموش نکنیم و به پانصد سال دیگر فکر کنیم؛ آن وقتی که شاید ما و دوره ما به 30-40 صفحه از کتابِ تاریخِ تمدنِ ویلدورانتی تبدیل شده باشد که در آن روزگار، ویلدورانتِ دیگری آن را خواهد نگاشت.

می‌دود آسمان
می‌دود ابر
می‌دود دره و می‌دود كوه
می‌دود جنگل سبز انبوه

می‌دود رود
می‌دود نهر
می‌دود دهكده، می‌دود شهر

می‌دود، می‌دود دشت و صحرا
می‌دود موج بی‌تاب دریا
می‌دود خون گلرنگ رگها

می‌دود فكر
می‌دود عمر
می‌دود می‌دود می‌دود راه
می‌دود موج و مهواره و ماه
می‌دود زندگی خواه و ناخواه
من چرا گوشه‌ای می‌نشینم

ارسال شده: 05/31/2008 - آخرین به‌روزرسانی: 12/02/2008

نظرات

سپاسگذار

از خوندن نوشته و پیج شما لذت بردم
ممنون

دیدگاههای تازه

کوتاه‏نوشت

Twitter Updates

    follow me on Twitter